ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از
مسیر کوچه قصد عبور داری؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه
در حجابت دریای نور داری
من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس
چشمهایم چشمی صبور داری
از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است
ساز دلها، کی میل شور داری؟
در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در
سرای چشمم، قصد ظهور داری؟
به ماه چارده و آفتاب رخشاني
زهي ولي خدا قطب عالم امكان
جهان جود و كرم پيشواي يزداني
ظهور قدرت دادار حجت بن حسن
كه ظاهر است از او كبرياي سبحاني
نجات امت مظلوم و خلق مستضعف
اميد مردم محروم و فيض رحماني
سپهر مجد و شرف شمس آسمان جلال
جمال غيب ابد شاه ملك امكاني
اگر چه پر شده عالم زفتنه و زفساد
مسلط اند به دنيا جنود شيطاني
به نام صلح و دموكراسي و وطن خواهي
زنند ضربه به شخصيت مسلماني
گرفته است بشر راه انحراف و خطا
به هر مكان نگرم تيره است و ظلماني
بگيرد ار همه اقطار محنت ايام
شب فراق شود هر چه بيش طولاني
بمان به جا و مشو نااميد چون آيد
امام و منجي كل مقتداي پاياني
سليل احمد مرسل همان كسي كه خدا
عطا نموده به او منصب جهانباني
جهان نجات دهد از فساد و استكبار
دوباره زنده كند راه و رسم انساني
در آورد همگان زير پرچم اسلام
نظام مي نبود جز نظام قرآني
ظهور مي كند و مي كند اساس ستم
كند زمين و زمان را زعدل نوراني
امير معدلت آيين ومعدلت گستر
دهد نجات همه خلق از پريشاني
خوش آن زمانه و آن روزگار و آن ايام
خوش آن حكومت و آن عدل و عصر روحاني
زمين دلتنگ و مهدى بيقرار است
فلك
شيدا، پريشان روزگار است
دلا، آدينه شد، دلبر نيامد
غروب انتظارم سرنيامد
همه دلها پر از آه و غم و درد
همه آلالهها پژمرده و زرد
نفسها خسته و در دل خموشند
فغانها بىصدا و پرخروشند
نه رنگى از عدالت، نى از صداقت
در و ديوار دارد نقش ظلمت
شده پرپر گل مهر و محبّت
همه دلها شده سرشا نفرت
شده شام يتيمان، ناله و اشك
برد هركس به كاخ ديگرى رشك
شده پژمرده غنچه در چمنزار
بگشت
آواره گل در كوى گلزار
نشسته ديو بر دلهاى خفته
همه جا بذر نوميدى شكفته
زده زنگارها آئين و مذهب
دمى، رويى ز سرور نيست يا رب
به اشك چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلهاى دربند
اگر نرگس ز هجرت زار زار است
شقايق تا قيامت داغدار است
ای دل بيا مناقبی از اصفيا بخوان ......... يک شمه ای ز تاج سر اوليا بخوان با خاکيان ، کواکبيان ، آسمانيان ........... يک دم حديث کنت مع الانبيا بخوان از مظهرالعجائب عالم نمی بدان ......... وز مظهرالغرائب حق کيميا بخوان در مصحف خدا لقبش هل اتی ببين ......... واندر زبور نام ورا ايليا بخوان سرمايه ولای علی را به جان بخر .......... خود را فراتر از همه اغنيا بخوان خاک در سراچهء قنبر غلام او ............ بر ديدگان خويش چنان توتيا بخوان نيت علی است ، حلقه علی ، ذکر ما علی است برتر علی است ، خواجه علی ، ذوالعلی علی است قفلی که بی کليد بود وا نمی شود ........ بيت خدا بغير خدا جا نمی شود خانه بغير صاحب خود ره نمی دهد ...... کعبه بدون نام علی وا نمی شود ديوار هم برای علی باز می شود ...... کاری که بهر هيچ کس امضاء نمی شود تنها ميان بيت خدا آشنا بود ....... اين خانه غير خوبش پذيرا نمی شود بنت اسد نه، ام اسد ، راه وا کنيد ......... جز ماده شير مادر مولا نمی شود خلقت علی است ، قبله علی ، عشق ما علی است فرياد کعبه هم به خدا ذکر يا علی است مادر به زادگاه علی خيره مانده است ... کعبه به پيشگاه علی خيره مانده است اطراف بيت، گرد حرم، دور تا به دور ...... يک امتی به راه علی خيره مانده است ناگه خبر رسيد که هجران به سر رسيد .... عالم از اين پگاه علی خيره مانده است آمد برون ز کعبه خداوند نوريان ....... مادر به روی ماه علی خيره مانده است لبخند آشنا به پيمبر نشاط داد ..... احمد از اين نگاه علی خيره مانده است حجاج اگر هنوز طواف حرم کنند ......... خلقت به زادگاه علی خيره مانده است جنت علی است ، کوثر علی ، مصطفی علی است ذکر نبی و فاطمه يا مرتضی علی است تبريک ای خلايق سرمد علی رسيد ...... خيزيد ای سپاه محمد علی رسيد خيزيد ای گروه رسولان به پای عشق ........ بر انبياء مبصر و ارشد علی رسيد گيرم گواه آيهء پاگ مباهله ....... جان جهان و هستی احمد علی رسيد بر طاق عرش بر در جنت به آسمان .... بنوشته با خطوط زبرجد علی رسيد سر عباد، رکن بلاد، آيه رشاد ........ مقصود را تجسم مقصد علی رسيد عزت علی است ، شوکت علی ، جانفزا علی است فرقان علی است ، طارق علی ، والضحی علی است عشقش بود شراره ولی حر نار نيست ..... مهرش بود هماره غمی گه گدار نيست نامش اگر علی است ز اعلی گرفته است .... منشق ز حی و دور ز پروردگار نيست دست خدا، جمال خدا، ديدهء خداست .... پس کيست آن نگار اگر کردگار نيست ما چون مسافريم و علی ساربان عشق .... ديگر غم و فراز و نشيب و حصار نيست آن مجمعی که ذکر علی نيست زينتش ... دارای هيچ منزلت و افتخار نيست پيداست از رخی که ندارد غم علی ..... هر چند آدمی است ولی مايه دار نيست زينت علی است ، منجی علی ، مه لقا علی است يعسوب علی است ، قائد علی ، مقتدا علی است سرمايه ولايت مولاست هستی ام ......... جام می ولای علی داده مستی ام پيمانهء محبت او جرعه جرعه نيست ........ درياست باده ای که کند مست مستی ام هيئت بهانه نيست که ميخانهء دل است .... محکم کند به ميکده عهد الستی ام با خصم او به غير برائت نمی شود .... بيعت به دشمنش نکند پاک دستی ام ما خلق برتريم که با مهر حيدريم .... اين است رمز و راز سويدای هستی ام دست مرا بگير علی جان هزار جای ... کز سوی توست نعمت يکتا پرستی ام عصمت علی است ، پاکی علی ، با صفا علی است کعبه علی است ، مکه علی و منا علی است |
همین که دست قلم در دوات می لرزد
به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد
نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد
«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد
مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
که در نگاه تو آب حیات می لرزد
تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن
که آیه آیه تن محکمات می لرزد
کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در
و روی گونهء او خاطرات می لرزد
غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
میان مشک سواری فرات می لرزد
سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه
که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد
□□□
وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم
به جای شعر دعای سمات می لرزد ...
به آن دلی که برآن سجده نُه فلک دارد
دل من و دل تو
درد مشترک دارد
کسی که حرمت مارا شکست میدانست
که حرمت در این خانه
را مَلَک دارد
خدا کند که بسوزد سپس رود بر باد
کسی که از دل خونت دل
خنک دارد
محبت من و تو سنگ امتحان همه است
میان جنت و دوزخ خدا محک
دارد
بگیر پرده ز رو ماه آسمانی من
که این گرفتگی ات ریشه در فدک
دارد
فقط به آینه من نشسته گرد غمت
ولی تو آینه ات از سه جا ترک دارد
دید دشمن فاطمه جان علی است
بلکه با جانش نگهبان علی است
گفت باید جان حیدر را گرفت
از علی دخت پیمبر را گرفت
دید جان مرتضی پشت در است
از امام خویش هم تنها تر است
پای تا سر بغز و خشم و کینه بود
کینه هایش کینه دیرینه بود
بغز حیدر شعله ور در سینه داشت
سنگ بود و جنگ با آئینه داشت
سنگ و آئینه نمیدانم چه شد
آهن و سینه نمیدانم چه شد
آن قدر گویم که در بیت الولا
قل هو الله گشت از قرآن جدا
آرزوی حیدر آنجا کشته شد
هم پسر هم مادر آنجا گشته شد
بر گلستان ولایت تاختند
غنچه را با لاله پرپر ساختند
لاله زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود
طلم و طغیان تا قیامت زاده شد
این چنین مزد رسالت داده شد
رعد و برقي و زد و باران ستم غوغا كرد
جهل حاكم شد و آنروز خيانت ها كرد
گله اي آمد ه بودند علي را ببرند
درعوض بازي تقدير چه با زهرا كرد
پشت درخواست كه مانع شود و نگذارد
پاي ظلم آمد و محكم زد و در را واكرد
در،عقب آمد تا اينكه به پهلوش رسيد
ميخ بي رحم زد و شاخه ي گل را تا كرد
بعد از آن مرد،نه ... نامرد چنان زد كه همان
لحظه دستش به روي صورت بانو جا كرد
صبر مظلومه ي تاريخ سر آمد انگار
ناله اي زد كه در افلاك عزا برپا كردمادر دلم بر حال تو در نوحه خوانی است
افتاده ای به بستر و رنگت پریده است
از چه بهار عمر تو رنگ خزانی است
وقتی به خانه چادرخود پس نمی زنی
معلوم میشود که رخت ارغوانی است
از سینه شکسته نگویی به من ولی
از تو ز خون ریخته بر در نشانی است
هنگام راه رفتن آهسته ، چادرت
گوید به من که قانت مادر کمانی است
در کوچه یار و حامی دست خدا شدی
بر بازویت نشانه این قهرمانی است
طفل چهر ساله چه خاکی به سر کند
مادر که مرگ خواهد و سیر از جوانی است
دیگر حسین را به نوازش نخوانده ای
این هم زحال خسته و از ناتوانی است
حیدر کنار بستر تو ناله می زند
دشمن ولی به قهقهه و شادمانی است
باز این دل من این خزان آشنایی
پشت و پناه من مگو حرف از جدایی
می گویی از غسل و کفن این حرفها چیست ؟
زهرا دلم شد آب آخر طاقتم نیست
زهرا بمان یار دل ریش علی باش
یک چند روزی بیشتر پیش علی باش
مگذار تا این آخرین دیدار باشد
بِدرودِ جانسوز دل و دلدار باشد
تو با منی اما غمت از پایم انداخت
من در دعا ، اسما ولی تابوت می ساخت
در سینه از اهل مدینه آه داری
در غربت من ناله ای جانکاه داری
تا با توام بگذار بر من در ببندند
راضی مشو اما که بر اشکم بخندند
ای سینه سرخ من مپر از لانهٔ من
با خود صفا را می بری از خانهٔ من
محراب قلبم قبلهٔ روی تو دارد
هر خشت خشت خانه ام بوی تو دارد
بنگر حسین و مجتبایت غم نصیبند
با چشم تر در نالهٔ امن یجیبند
امشب به زینب بسته ای سر بسته دادی
پیراهنی دیدم به آن دلخسته دادی
با او وصیت بر سر سجاده کردی
او را برای کربلا آماده کردی
شستم از جان به رهت دست علی
کارم از کار گذشته است علی
وقت رفتن شده و جان به لبم
از غریبی تو در تاب و تبم
اهل این شهر غمینت کردند
بودم و خانه نشینت کردند
بعد من اول تنهایی توست
اول صبر و شکیبایی توست
مردم اینجا چه نمک نشناسند
اشک من دیده و بی احساسند
از خروشم همه دلگیر شدند
مردم از فاطمه ات سیر شدند
خسته دل ، خواب پیمبر دیدم
غرق خون ، محسن خود بوسیدم
از سرشک تو دلم ریش علی
بگذر از فاطمه خویش علی
قوّتی بود اگر می ماندم
در برت سینه سپر می ماندم
دیگرم قوّت و نیرویی نیست
بخدا سینه و بازویی نیست
قاتلم غصه پنهانی توست
بخدا فاطمه قربانی توست
مصحف زندگیم بسته شده
نفس از سینه من خسته شده
سخن آخر من با تو علی
زحمت غسل و کفن با تو علی
شب رسیده باز هم
با لباسی رنگ غم
توی نخلستان کسی
می زند تنها قدم
***
کیست او ؟ مولا علی
آن امام مهربان
او چراغ راه ماست
در زمین و آسمان
***
همسر او فاطمه
دختر پیغمبر است
او گل باغ خداست
عطر و بوی کوثر است
***
روزگاری تیر غم
روی بال او نشست
تیر تیز غصه ها
بال زهرا را شکست
***
فاطمه ، زهرا ، بتول
نور چشمان رسول
در دعایش اشک ریخت
شد دعای او قبول
***
او وصیت نامه را
روی برگ گل نوشت
عاقبت پرواز کرد
رفت تا باغ بهشت
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان
گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن
گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان
گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن
گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم
اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟
از ذکر علی مدد گرفتیم