رعد و برقي و زد و باران ستم غوغا كرد
جهل حاكم شد و آنروز خيانت ها كرد
گله اي آمد ه بودند علي را ببرند
درعوض بازي تقدير چه با زهرا كرد
پشت درخواست كه مانع شود و نگذارد
پاي ظلم آمد و محكم زد و در را واكرد
در،عقب آمد تا اينكه به پهلوش رسيد
ميخ بي رحم زد و شاخه ي گل را تا كرد
بعد از آن مرد،نه ... نامرد چنان زد كه همان
لحظه دستش به روي صورت بانو جا كرد
صبر مظلومه ي تاريخ سر آمد انگار
ناله اي زد كه در افلاك عزا برپا كرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 10:54 توسط Salman
|
از ذکر علی مدد گرفتیم