رعد و برقي و زد و باران ستم غوغا كرد

جهل حاكم شد و آنروز خيانت ها كرد

گله اي آمد ه بودند علي را ببرند

درعوض بازي تقدير چه با زهرا كرد

پشت درخواست كه مانع شود و نگذارد

پاي ظلم آمد و محكم زد و در را واكرد

در،عقب آمد تا اينكه به پهلوش رسيد

ميخ بي رحم زد و شاخه ي گل را تا كرد

بعد از آن مرد،نه ... نامرد چنان زد كه همان

لحظه دستش به روي صورت بانو جا كرد

صبر مظلومه ي تاريخ سر آمد انگار

ناله اي زد كه در افلاك عزا برپا كرد